تبليغاتX
تلخ اما شیرین

پس از زندگی که کردم و  فکر می کردم آبرومندانه بود و زمان زیستن روی زمین برایم پایان یافته بود. اولین چیزی را که به یاد می آورم این بود که روی نیمکتی در اتاق انتظار نشسته بود ، اتاقی که فکر می کنم دادگاه بود. درها باز شدند و من به درون اتاق راهنمایی شدم تا پشت میز دفاع بنشینم.

به اطاف نگاه کردم و" شاکی" را دیدم او آدمی با نگاهای شرور بود که به من با خشم و غضب خیره شده بود به راستی او شرورترین کسی بود که تا به حال دیده بودم.
نشستم، به سمت چپ نگاه کردم، وکیلم را دیدم، مردی مهربان با نگاههای آرام بود که ظاهرش آنچنان آشنا بود که گویی او را می شناختم. درى در گوشه ی اتاق با حركتى باز شد و قاضى در ردایی بلند ظاهر شد. حضورى پرهیبت داشت كه به حق، سزاوارآن بود. هنگامى كه در اتاق قدم ميزد نميتوانستم چشم از او بردارم.
وقتى كه پشت ميز نشست گفت: "خوب، شروع ميكنيم." 
شاكى بلند شد و گفت: "اسم من شيطان است و اكنون اينجا هستم كه به شماها بگويم چرا اين زن جهنمی است. " او دروغ هايى كه من گفته و چيزهايى كه دزدیده بودم را بيان كرد و در مورد اشخاصى كه من در گذشته فریبشان داده بودم صحبت كرد.
 شيطان از انحرافات اخلاقى بدى كه روزى در زندگي من بود سخن مي گفت. هر چه او بيشتر صحبت مي كرد بيشتر از خجالت آب ميشدم. آنقدر شرمنده بودم كه نمي توانستم به كسى حتى به وكيلم نگاه كنم، زيرا شيطان از گناهانی صحبت ميكرد كه من حتى آنها را به كلى فراموش كرده بودم. به همان اندازه كه از شيطان به خاطره گفتنِ اين چيزها در زندگيم دلخور بودم، از وكيلم هم ناراحت بودم كه آرام و بدونِ هيچ اقدام دفاعی نشسته بود. ميدانستم كه به خاطر آن اعمال گناهکارم اما كارهاى خوبى هم در زندگيم انجام داده بودم، آيا حداقل آنها نمی توانستند با بعضى از اعمال بد من مساوى باشند، كه آنها را از بين ببرند؟ شيطان با عصبانيت حرفش را اينگونه تمام كرد: "اين زن جهنمی است، او متهم به همه گناهانی است كه من گفتم و شخص ديگرى كه غير از اين را ثابت كند وجود ندارد." 
وقتى كه نوبت به وكيلم رسيد در ابتدا اجازه خواست كه پشت ميز بروم. قاضى با وجود مخالفت هاى شديدِ شيطان به وكيلم اين اجازه را داد و با دست به او اشاره كرد كه جلو بيايد. هنگامى كه وكيلم بلند شد و قدم ميزد ميتوانستم او را در شكوه و جلال کاملش ببينم. تازه متوجه شدم كه چرا او آنقدر برايم آشناست، او مسيح بود كه وکالت مرا به عهده گرفته بود، خداوند و نجات دهنده من! او پشت ميز ايستاد و به نرمى به قاضى گفت: "سلام پدر"
و سپس برگشت و حضار درون دادگاه را مورد خطاب قرار داد : "حرف شيطان در مورد اينكه، اين زن گناه كرده، درست است، من هیچ یک از اين اظهارات را رد نمى كنم و ...بله...مزد گناه مرگ است و اين زن مستحق مجازات است." 
مسيح نفس عميقى كشيد، به سمتِ پدرش برگشت و در حالى كه دستانش را باز كرده بود گفت: "من روى صليب جان دادم تا اين شخص زندگى جاودان داشته باشد و او مرا به عنوانِ نجات دهنده خود پذيرفته است پس او به من تعلق دارد.
"خداوندِ من ادامه داد:" نام او درکتاب زندگى نوشته شده است و هيچكس نمى تواند او را از من برباید.
شيطان هنوز به اين مطلب پى نبرده است، اين زن قرار نيست مجازات شود بلكه باید بخشیده شود. " 
هنگامى كه مسيح نشست، به آرامى مكثى كرد، به پدرش نگاه كرد و گفت: " كار ديگرى باقى نمانده است، هر كارى را كه لازم بود تماماً انجام دادم." 
قاضى دست قویش را بالا برد و چكش را به ميز کوبید و با صداى بلند اين سخنان بر زبانش  جارى شد: 
"اين زن آزاد است، مجازات گناهانش قبلا به صورت كامل پرداخت شده است. اين مورد پذيرفته نيست." 
هنگامى كه خداوندم مرا به خارج از آنجا راهنمايى ميكرد صداى داد و حوار شيطان را ميتوانستم بشنوم كه ميگفت: "من تسليم نمى شوم، براى نفر بدى پيروز ميشوم. "
همچنان كه مسيح مرا براى كارهاى بعديم راهنمايى ميكرد از او پرسيدم: " تا حالا شده كه در مورد شخصى هم شكست خرده باشى؟ "
مسيح خنده ی محبت آميزى كرد و گفت: " هر كس كه نزد من آید و از من بخواهد كه مدافع او شوم حکمی همانندِ تو دريافت ميكند، حکمی كه بهای آن قبلاً به طورِ كامل پرداخت شده است."   
  امروز مدافع شما کیست ؟ 

آیا شما همانند این زن مسیحی در دادگاه عدالت خدا پیروز می شوید ؟

شما که مسلمان هستید چه کسی را بعنوان مدافع خود انتخاب کردید ؟

لغزش قلمي در دوشنبه هجدهم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


يادت هست؟

بچه كه بوديم، قاصدك‌ها را هوا مي‌داديم تا سلام ما را به خدا برسانند.

من هنوز بچه‌ام و قاصدك‌ها را هوا مي‌دهم تا گريه‌هايم را تازه كني.

همسفر قديمي!

من زير سنگيني نگاه مردم خم شده‌ام و زنبيلم مثل تابوت آرزوهايم، خالي مانده است.

تنم تشنة ماه است و حسرت را با دندان، بر لبم گره كور مي‌زنم.

اما تاكي؟

مگر از لب‌خواني‌هاي من، در تاريك و روشن عصرهاي پاييزي و بوي پيراهنم در نسيم شب‌هاي تابستان،‌ نامه‌اي برايت نفرستادم، پس چرا نامه‌هايم مهر بي‌مهري مي‌خورند و باز مي‌گردند. آدرست كه همان است؟

همان كه سهراب روي نگاه فروغ نقاشي كرده بود؟ پشت هيچستان را مي‌گويم، همان‌جا كه پري كوچكي دلش را در ني‌لبكي مي‌نوازد آرام.

كاش ارتباط زمين و آسمان، به اين زودي‌ها قطع نمي‌شد.

آخ، مرا ببخش

بادها كه آمدند كلمات متعفني ميان نوشته‌هايم خريدند.

لغزش قلمي در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


گوش کن...
جاده صدا میزند از دور قدمهای تو را
چشم تو زینت تاریکی نیست
پلکها را بتکان,کفش به پا کن,و بیا
و بیا تا جایی,که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام تو را,
مثل یک قطعه ئ آواز به خود جذب کنند
پارسایی است در انجا  که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است...
لغزش قلمي در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


دوست عزیزم

آقا یا خانم؟

خوشحالم از اينكه باهام همراهي ميكنيد

نقد ميكنيد و گهگاهي تعريف

-: اره

چيزاييي كه اينجاست بهشون اعتماد دارم بهشون ايمان دارم

حرفاي دلمه

شايد تو رسوندن منظورم نتونم موفق باشم و چيزاي ديگه برداشت كنيد اما

همينه

وسعت تنهايي من

لغزش قلمي در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


می‌خواهم دوباره برایت بنویسم

اما اینبار سخت نیست.مرگ است

وقتی ندانی چه باید بنویسی

که خیلی زود .... خیلی خوب ها می‌شوند خیلی بد

که خیلی زود باورها  می‌شوند تردید

که خیلی خوب ....خیلی دیرها می‌شوند خیلی زود

آری ، اگر هیچ‌کس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی

 که خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می‌شود به خیلی بد

و من می‌میرم میان تردید

که دستانم می‌پژمرد وقتی کسی شک می‌کند

وقتی تو دل می‌دهی به شک‌های ِهرکسی

 

می‌خواهم بنویسم

اما دلم آشوب است

استفراغ ِ احساسم، کامم را تلخ کرده‌است

می‌دانی

گاهی حرف‌ها مرا می‌کشند

به فجیع‌ترین مرگ

 

اینبار که در آغوشم کشیدی

جای طناب ِ دارت را

روی گردنم ببین

گناه از تونیست

که تردید حق است

چه کنم اما

دست‌هایم خالی‌ست

 

گمان می‌کردم، به دیدن قلبم ایمان آوردی

یادم نبود اینروزها ارزان شده‌است قیمتش

البت که باید تردید کرد

که صفحۀ حوادث روزنامه‌ها

سند محکومیت من است

آه،

نمی‌دانی گاهی من با قضاوت هم می‌میرم

پیش از اجرای حکم

پیش از فرجام خواهی

پیش از دفاع

که از دادگاه‌های بی‌دلیل و منطق واهمه دارم

تقصیر از تو نیست

من هین جا می‌مانم

ایستاده‌ می‌میرم در آغوشت

تا بین ما

یکی سر حرفش مانده باشد

سر ایمانش

که حکم برای من

تنها خداست

و من راضیم به رضای او که قاضی الحاجات است

حالا بگذار همۀ صفحات روزنامه‌ها بشود صفحۀ حوادث

که من عادت کرده‌ام به این درد‌ها و شکستن‌های بی‌موقع
لغزش قلمي در دوشنبه یازدهم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


...

اخر غربت دنیاست مگه نه

اول دو راهی آشنا شدن

...

لغزش قلمي در سه شنبه پنجم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


درد عشق و انتظار
دارم زان شب یادگار
در آن شب سرد پاییز
آهنگ سفر می کردی
از هر گذری محنت بین
دیدم که گذر می کردی
تو رفتی و دلم غمین شد
قرین آه اتشین شد
از آن شبی که بر نگشتی
جهان که شادی آفرین بود
به چشم من غم آفرین شد
از آن شبی که بر نگشتی
از آن شب سرد خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته
روزگاری بر من تنها گذشته
لغزش قلمي در یکشنبه سوم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


شيشه اي مي شکند ...

يک نفر مي پرسد...

چرا شيشه شکست؟

مادري مي گويد...

شايد اين رفع بلاست

يک نفر زمزمه کرد...

باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد،

شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم

مثل آن شيشه ي مغرورشکست،

عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را بر مي داشت...

مرحمي بر دل تنگم مي شد...

اما امشب ديدم...

هيچ کس هيچ نگفت،

قصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟

لغزش قلمي در جمعه یکم آبان 1388  به سوداي OMID  | 


در عشق گذاریست که در هیچ گذر نیست
این پویه ناخواسته را نام سفر نیست
هشدار از این ره که در آن گم شده ام من
این راه به جز آمدنی سوی خطر نیست
گفتی پدر از عشق بگو گوش کن ای جان:
این آتش جان سوز کم از داغ پدر نیست
تاریکی شبهاست ولی راستش این است
تا دل به چنین شب نزنی نیست سحر نیست

محمد علی بهمنی

لغزش قلمي در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  به سوداي OMID  | 


وحشت از ترس که نه، ترس ما فاصله هاست

وحشت از غصه که نه، ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم، صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست

کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست

گله از دست کسی نیست، مقصد دل دیوانه ماست...

لغزش قلمي در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  به سوداي OMID  | 









Blog Skin

كدهای جاوا وبلاگ